|
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میكشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانید برگردید.
یکی بود یکی نبود
باختنت بي گناهترين گناهم بود، يافتنت بهانه دلم و خواستنت نيازم و با تو بودن آرزويم و تو را گم کردن، پيدايش سراب بود. تو مانند پرستو آمدي و به دورترين ديار غربت رفتي. بي تو ثانيه ها تکراري شده اند و آيينه چيزي جز سراب را نشان نمي دهد و شقايق غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر است و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه مي کنم و منتظرت هستم
عشق مرگ نيست زندگي است. سخت نيست عين سادگي است. عشق عاشقانه هاي باد وگندم است . اولين پناهگاه کودکي آخرين پناهگاه آدم است. زندگي زيباست حتي اگر کور باشي ؟ خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي؟ اما بي ارزش است اگرثانيه اي عاشق نباشي اگر مي دانستي دل ترک خورده ي من با ياد چشمان باراني ات شکسته تر مي شود هيچ گاه به من پشت نمي کردي اگر مي بيني کسي به روي تو لبخند نمي زند علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن.
دوست دارم شرم نگاتو مخمل بغض صداتو وقتی تو رو دیدمت هزار بار سجده کردم اون خداتو توی قاب سینه ریزت وقتی دیدم من وان یکادو رفتم از زاهد بپرسم قیمت خمس و زکاتو زاهد عاشق بود و جوون داد راه عاشقی رو بهم نشون داد راه عاشقی همین بود باید این حقو بهشون داد
خيلي ها با هم زندگي مي كنن خيلي ها با هم آشنا مي شن خيلي ها همديگر رو دوست دارن اما وقتي جدايي پيش مياد همه ميذارن پاي قسمت و قضا و قدر هيچ كس دنبال اين نيست كه اين قسمت رو تغيير بده بخاطر باهم بودن، همه راه تحمل رو پيش مي گيرن. زندگي خلاف جهت رودخونه كار هر ماهي نيست فقط ماهي دريايي دل اين كار رو داره!
یکی داشت یکی نداشت اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من یکی خواست و یکی نخواست اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من یکی آورد و یکی نیاورد اونی که آورد تو بودی و اونی که به جز تو به هیچکی ایمان نیاورد من یکی موند و یکی نمود اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی تونست بمونه من یکی رفت و یکی نرفت اونی که رفت تو بودی و اونی که به خاطر تو تو قلب هیچکی نرفت من
سلام به همگی میلاد با سعادت امیر المومنین و روز پدر را به همه ی پدران تبریک می گویم
پرسید عشق چیست ، عاشق کیست گفتم عشق تعریف ندارد. تو اگر یک روز دو کبوتر ، دو پرستوی جوان را دیدی که در آغوش هوا می رقصند و دلت لرزید یا بلور اشکی در حلقه چشمت چرخید عاشقی ، عاشق. بی هیچ گمان. سرش را پایین انداخت و رفت . فردا روز دوباره آمد و گفت : یک شبانه روز منتظر دیدن دو کبوتر بودم هر چه صبر کردم چیزی ندیدم. گفتم صبر داشته باش ، صبر . او باز هم سرش را پایین انداخت و رفت . چند روزی می شد که پیش من نیامده بود. تا اینکه سحرگاه یک روز زمستانی پیش من آمد و گفت : بالاخره فهمیدم . عشق همین دو خیابان بالاتر است. و گفت : دیشب ، کمی بالاتر، دو کودک را دیدم که فال می فروختند . یکی پسر و دیگری دختر. شب سردی بود . دختر از پسر دو سه سالی کوچکتر به نظر می آمد. پسر ژاکتی بر تن داشت ولی دخترک نه . نزدیکشان رفتم و دورادور مراقبشان . به نظرم زیباترین صحنه زندگی ام را می دیدم . پسر ژاکت خود را از تن در آورد و بر دوش دخترک انداخت. و با چشمانی خیس و دستانی لرزان گوشه خیابان نشست. نتوانستم طاقت بیاورم جلو رفتم . فهمیدم آن دو ، خواهر و برادر بودند. نمی توانستم جلوی اشکم را بگیرم. من بزرگترین عشق را در وجود دو انسان کوچک دیده بودم. آن شب تمام فالهایشان را به بهای انسانیت خریدم. دخترک آنقدر خوشحال شد که سرما از یادش رفت و پسر از او شادتر. آنچنان در احساساتشان غرق بودند که من ترکشان کردم نخواستم مزاحم حال غریبشان باشم. حالی که بسیاری از انسانهای مرفه جامعه شاید آرزوی یک لحظه اش را داشته باشند. از آن شب ، من هم یک عاشقم فقط کافیست اطرافم را کمی دقیق تر بنگرم حتما کسی را که منتظر عشق من هست ، می بینم.
سلام بچه ها توی یکی از وبلاگ ها مطلبی رو دیدم که اگه ننویسم خالی از لطفه حتما بخونین در آغاز ، آفریدگار جهان چون به خلقت زن رسید ، دید مصالح سفت وسخت را در آفرینش مرد به کار برده و دیگر چیزی نمانده است ، در کار خود ماند و پس از اندیشه ی بسیار چنین کرد : گردی رخسار از ماه ، تراش تن از پیچک ، چسبندگی از پاپیتال ، لرزش اندام از گیاه ، نازکی از نی ، شکوفایی از غنچه ، سبکی از برگ ، پیچ تاب از خرطوم پیل ، چشم از غزال ، نیش نگاه از زنبور ، شادی از نیزه ی نور خورشید ، گریه از ابر ، سبک سری از نسیم ، بزدلی از خرگوش ، غرور از طاووس ، لطافت از برگ گل ، نرمی از آغوش طوطی ، سختی از خاره ، سختی از خاره ، شیرینی از انگبین ، سنگ دلی از پلنگ ، گرمی از آتش ، سردی از برف ، پرگویی از زاغ ، زاری از فاخته ، دورویی از لک لک و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و زن را ساخت و به مردش سپرد . پس از هفته ای مرد نزد خدا باز آمد و گفت : خدایا ، اینکه به من داده ای زندگی بر من تباه کرده ، پیشه اش پر گویی است ، دمی مرا به خود وا نمی گذارد ، آزارم می دهد ، مدام نوازش می خواهد ، دوست دارد همیشه سرگرمش کنم ، بیخود می گرید ، تنها کارش بیکاریست ، آمده ام پس اش دهم که زندگی با او برای من امکان پذیر نیست ، از من باز ستانش . خدا گفت : باشد و زن را پس گرفت . پس از هفته ای دیگر مرد دوباره نزد خدا شد و گفت : خداوندا ، تنهای تنها شده ام . به یاد می آورم چگونه برایم آواز می خواند ، می رقصید ، از گوشه ی چشم نگاهم می کرد ، با من بازی می کرد ، به تنم می چسبید ، خنده اش گوشم را نوازش می داد ، تن اش خرم و دیدارش دل نواز بود ، او را به من باز پس ده . خدا گفت : باشد ، و زن را به او پس داد . پس از سه روز دگر بار مرد نزد خدا شد و گفت : خدایا، نمی دانم چگونه است اما گویا زحمت او بیش از رحمت اوست . پس ، کرم کن و او را از من باز پس گیر . خدا گفت : دور شو ! بس است هر چه گفتی ، برو و با او بساز ! بر گرفته از وبلاگ عشق و حسرت
|
About![]()
Archivesآذر 1387مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 LinksSpecific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|